|
درباره وبلاگ منوی اصلی آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندها لوگو
آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 17214
|
آینه های ناگهان
خدا به من نزدیکه , انقدر که تو از من دوری...!
جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 03:01 AM :: نویسنده : گندم
کی باور می کرد که تو یه روز بری...؟ انقدر زود... یک سال عمر کوتاهیه... تو کجای دنیا رو پر کرده بودی که با رفتنت من خالی شدم...؟ من خالی شدم... وجودم خالی شد... دوستت دارم تا آخر دنیا...فقط تو بودی که لیاقت عشق رو داشتی و داری... سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 01:08 AM :: نویسنده : گندم
عزیز دلم رفت... تا لحظه ی آخر کنارش بودم... جون کندنشو با چشمای خودم دیدم... هنوز باورم نمی شه... دنیا نتونست بودنش رو ببینه... هنوز هیچی نشده دلم واسه ش یه ذره شده... خدایا دلمو آروم کن... شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 11:02 PM :: نویسنده : گندم
شنیدن موزیک عاشقانه و غمگین ممنوع! چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391 :: 01:13 AM :: نویسنده : گندم
میانِ جنگلِ کاجهای تلخ هر نیمکتِ خالی میتواند جای تو باشد. و اینجا چهقدر نیمکتِ خالی هست!
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391 :: 00:37 AM :: نویسنده : گندم
دلم تنگه روزای بچگیه... اون روزا که فرفره درست می کردیم و می بردیمش جلوی هوای کولر،فرفره رو بابا درست می کرد واسه مون،فرفره های رنگی با کاغذای رنگی...یادش به خیر... بعضی وقتا هم کنار فرفره ها،چند تا بادکنک رنگی به کولر وصل می کردیم...آخ که جقدر ذوق می کردیم... گاهی وقتا هم تشک می نداختیم جلوی کولر مثل یه تونل می ذاشتیم کنار هم،می رفتیم توش...چقدر کیف می کردم من،تمام عروسکامو می بردم اون تو،با یه چراغ قوه،چه لذتی داشت... دلم اون روزا رو می خواد... هوای کولر این روزا منو می بره به کودکی... سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391 :: 12:15 PM :: نویسنده : گندم
رها شو... مثه یه پرنده با پرواز، مثه یه کوه باش،کوهی که حتی خورده سنگاشم پایین نمی ریزه، مثه سنگ باش،نه شیشه... یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 :: 12:13 PM :: نویسنده : گندم
ای که شکفته ای چو گل در ملکوت خواب من چشمه ی خوش گواره ای در عطش سراب من حاصل آن شکر لبت وقت جمیل بوسه ها از در غیب عشق تو نان من است و آب من طرح تبسم تو را، روح بهار می کشد تا که ترانه خوان شود هر ورق کتاب من جسم شهید خفته را جان دوباره می دهی ای که همه بشارتی در پی اضطراب من جامه ی نیلی مرا خلعتی از حماسه کن شام مرا سپیده دم ، ای همه آفتاب من لحظه ی خوب چشم تو،لحظه ی آفرینش است برق نگاه خیره ات ، عمر پر از شتاب من بی تو زغصه سوختم،لب ز کلام دوختم تا سخن از تو نشنود جز دل بی جواب من شور من ای شراب من، ای همه شعر ناب من با غزلی زخون بخوان ، از جگر کباب من "ابراهیم منصفی" یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 :: 12:13 PM :: نویسنده : گندم
می تونی بری به خاطرات دور حتی با پوشیدن یه لباس... چقدر دلت هوایی می شه... دوست داری برگردی به اون وقتا... روزایی که سرشار از دغدغه بود ولی می تونستی باور کنی که زندگی یه بازیه،نه مبارزه... ولی حالا چی...؟ زندگی یه مبارزه ست... سخت و پر از استرس...بدون حس زندگی... سخته بخوای خودتو سر پا نگه داری... زندگی کنی اما مبارزه نه... جمعه 25 فروردین ماه سال 1391 :: 11:08 PM :: نویسنده : گندم
تو کجایی سهراب؟ خوش به حال کسی که با خودش می گه:
چقدر دنیامو دوست دارم...!
یعنی می شه روزی بیاد که من هم با خودم همین جمله رو تکرار کنم؟
بگم دنیا قشنگه،حتی اگه تو نباشی...؟
به روح خسته م بگم:اون اصلا وجود نداشت...
فراموش کن...؟
چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 :: 12:47 PM :: نویسنده : گندم
به سه چیز تکیه نکن: غرور،دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد. دکتر شریعتی با غرور تاختی،با دروغ زندگی کردی و حالا باعث مرگ عشق شدی...! چون عاشق نبودی...ولی نمی دونم با دروغایی که گفتی می بازی یا نه! شایدم باختی و باورت نشده . آره،یه روزی می فهمی که باختی،روزی که دیگه پشیمونی توی زندگیت حرف اولو می زنه! مطمئن باش! توی دلم هزار تا حرف نگفته دارم... شایدم یه روزی گفتم،به اون کسی که باید بشنوه! شاید... شاید اینجوری بهتره! |
||||||